تبليغاتX
من مست و تو دیوانه
 آب هویج
از حمید مصدق بدم می آمد اما حبیب را دوست داشتم که می خواند از سیب سرخ خانه ی همسایه. یادم هست یکبار مهسا گفت این شعر  مال حمید مصدق است. و بعد از آن همیشه باورم نمی شد این همه تکه شعر های معروف که همه بلدندش مال حمید مصدق باشد. هنوز هم ...

http://www.iranactor.com/belles/mosaddegh/ghasideh%20abi%20....htm

"گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !"

و من می اندیشم که شاید تو هم خنده ات می گیرد از این تمنا ها..

..........................................

-آقا ببخشید نوشیدنی گرم می خواستم.

- این آب هویج ها گرمه هنوز نذاشتم خنک بشه!

 

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 0:22  
 تمرکز2

خانم مهدی زاد می گفت مهدی هر کس در درونش ظهور می کند .منتظر چه هستی؟

خانم اندیشه تکمیل کرد ، یک جمله گفت از یک آدم معروف با این مفهوم که هرکس باید خودش منجی درونش را بیدار کند، نه کس دیگر..

....

و طوفان دیشب مرا ترساند.استاد گفت  طوفان یا هیچ چیز دیگر نمی تواند تو را بشکند ، پس بشکن! خودت بشکن! خودت را و نه کس دیگر.

می خواستم دعا کنم . می خواستم عیدی بگیرم. اما یاد چند شب پیش افتادم که  یادم رفته بود چیزی که داشت اتفاق می افتاد دعای خودم بود. ترسیدم .. از دعا کردن هم ترسیدم.

باز دلم می خواهد دعا کنم .. دعا کردنی را که تازه یاد گرفته ام..

مادر... خیرو برکت برای مادرم

شکستن سکوت برای پدرم

موفقیت در این راه ، اگر حق است برای فرزاد و زهرا

رفتن و نماندن برای علی و هانیه

بیدار شدن روح مبارزه برای احسان و مهسا

کنکور خوب برای فاطمه

آرامش برای مهدی

خوشبختی برای زهرا

سلامتی برای مهسا

عشق و آرامش برای  سارا

سفری پربار برای علیرضا

انگیزه برای مجید

آرامش برای امین

خیر و برکت برای همه ی دوستانم که آروزیی به طور خاص برایشان توی ذهنم نیست!

از هم دانشکده ای ها هم هنوز به کسی آنقدر نزدیک نیستم که بدانم باید برایش چه بخواهم ... یک آروزی بزرگ برای همه شان دارم : علم با عمل!

راستی ، من هنوز عیدی ام را نگرفته ام...

 

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 22:6  
 تمرکز
".. اونقدر این عشق بزرگ بود که احساس کردم قلبم توی قفسه سینه ام جا نمیشه!"

-خانم اندیشه

همان خانم میانسالی که روسری نارنجی داشت و مانتو سفید. زیاد نمی شناسمش اما حس خوبی داشتم نسبت بهش.

................................................

چشمانم باز بود این بار......

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 23:56  
 دنیای ما یا دنیا های ما؟!
اهل بی مرز ترین دریا باش
آی اهل هر کجا را عشق است...

....................
حالا کم کم دارم می فهمم این تفاوت و شکاف عظیم را. حالا که از آدم هایی که اکثرشان با من در یک سیستم بزرگ شده اند ، جدا شده ام و پیوسته ام  به موجوداتی از سراسر این خطه ی آسیایی. حالا می فهمهم که فرق هست بین آدم هایی که "تیکین ایت گلوبال" را می فهمند و آدم هایی که برایشان گلوبال بودن یا نبودن فرقی ندارد.
شاید باید ممنون باشم از جایی که به من یاد داد بزرگ فکر کنم و کسانی که به من یاد دادند خیلی بزرگ فکر کنم.
باز هم یاد معصومی بزرگ روی ذهنم خط می اندازد. شاید اگر او نبود هیچ وقت نمی فهمیدم : "دروغ بد است!"، " تقلب بد است!" " تمرین کپ زدن بد است !"

دارم میبینمت ! نزدیکی ! همین جایی ! همین روزها می بینی که  توی مشتم هستی!
|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 18:4  
 

قلعه ی بابک همان نزدیکی ها بود . از آنجا تا قلعه حدودا نیم ساعت راه بود. مسیر فوق العاده ای بود. دیوانه کننده! هرچه بالاتر می رفتی ، دره ها بهتر دیده می شدند و نفوذ ناپذیری قلعه. آن بالا یک حسی به تو می گفت حالا نوبت توست . چه نشسته ای؟!

پایین که آمدم ، باید می رفتم سمت عشایر. برای عکاسی. دو قسمت شده بودند.  . بسیار کوچک ، شاید به 10 خانواده هم نمیرسید.

عکس هایم را که گرفتم، آمدم پایین. آفتاب داشت غروب می کرد. یادم رفته بود جهت قبله را بپرسم. برگشتم بالا. خانم میانسالی تنور درست کرده بود. نان می پخت . بار اول که وارد این منطقه شده بودم ندیدمش. نمی دانم چرا خوب نگاه نکرده بودم . فوق العاده بود. دوربینم را در آوردم و رفتم طرف زن. از او آجازه گرفتم  . به ترکی گفت: از چی میخوای عکس بگیری.

- نون پختنتون فوق العاده است.

- بچه کجایی

- اردبیلیم.

-توی اردبیل هم همین جوری نون می پذن برو او نجا عکس بگیر.

دیدم نمی خواهد اجازه بدهد . من شیفته ی این نما شده بودم. گفتم:

-         خودم که اردبیلی نیستم. پدرم اهل اونجاست.

-         پدرت اردبیلیه پس خودتم اردبیلی هستی! چه فرقی می کنه !

-         حالا شما اجازه بده ...

-         پول بده عکس بگیر

-         چقدر؟

.....

وقتی بیشتر اصرار کردم گفت:

-         عکس ها را برای کی می خواهی؟

-         برای خودم.

-         خوب منو که الان داری می بینی واسه چی می خوای عکس بگیری

-         می خوام هروقت دلم تنگ شد دوباره ببینم.

-         منو  میخوای چیکار؟ نه نمیشه . شوهرم ، پدرم یه وقت ببینن ناراحت میشن

-         ....................

-         آخه از چی می خوای عکس بگیری از کدوم بدبختی ما...

نمی دانستم چه بگویم . من که آخر هفته ها  بزرگترین آزو یم بالا پایین پریدن از آن تپه ها بود، آهنگ صدایش را وقتی می گفت بدبخی ، حس نمی کردم . اما انگار آن تپه ها  فقط برای آخر هفته ها خوب بود.

-         این همه قشنگی .. چرا میگید بدبختی؟

حرف بهتری بلد نبودم. زخمه کهنه ی زن سر باز کرد...

 سالهاست که ییلاقشان را در آن منطقه می گذرانند. پدرش دار و ندارش را فروخته بود تا پروانه ی اقامت 1 آنجا را بگیرد.

بیشتر از این تاب نیاوردم . نتوانستم اصرار کنم. نمی توانستم احساساتم را ترکی بگویم . جمله ها توی ذهنم ساخته نمی شد. خداحافظی کردم .. تا آنجا که می شد دویدم...

 

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 1:26  
 تراشیدم پرستیدم اما ...
 

هزاران سال با حیرت نشستم بدو پیوستم و از خود گسستم ولیکن سرنوشتم این سه حرف است: تراشیدم پرستیدم شکستم.

اقبال لاهوری

................................

منم کم گیج نیستما! خیلی خدا بود. سه شنبه صبح رفتم کده دیدم آرا ز داره هالیدی می خونه. تو دلم گفتم این شریفی ها عجب عجوبه هایی هستن ! ۱ ساعت قبل امتحان معادلات نشسته فیزیک می خونه! گفتم آراز چرا فیزیک می خونی . گفت پس چی بخونم؟ گفتم معادلات نداریم مگه؟! گفت : نه ه ه ه ه ه!!!

خوشم میاد از خودم وقتی به روم نمیارم!

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 23:17  
 این سرما
چه بی خاطره میگذرنداین روز ها...

چه پر خاطره اما بی صدا آمدی. اما من دیگر خالی ام از خاطره.

.................................

آن زن هنوز هم شکلات ها را میدهد دست بچه اش توی مترو تا بفروشد شان . خودش هم کیسه ی لباس ها دنبالش. تارگی ها کیسه اش کوچک تر شده. مامور گذاشتند توی واگن ها!

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 23:58  
 انتخاب کردی...
گاهی وقت ها سکوت هم کافی نیست برای توصیف این گذر... 
|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 22:44  
 خیانت

زن سر خیابان پنجم منتظر ایستاده بود. داشت با خودش کلنجار می رفت. " دوستم ندارد. هیچ وقت دوستم نداشت. فقط یک هم خوابه می خواهد . "

یاد هدیه ی تولدش افتاد که چه با سلیقه کادو پیچ شده بود. و آن دوستت دارم هایی که پشت سر هم روی دیوار نوشته شده بود. " کاش مثل قدیم ها دوستم داشت . اما تازگی ها سرد شده . آره آن موقع هادوستم داشت اما حالا..."

نامه ها و شعر هایی که برای هم می نوشتند آمد جلوی چشمانش. انگار یکی داشت با صدای بلند برایش می خواند. یاد آخرین باری افتاد که زیر باران با هم قدم می زدند. چقدر همه چیز خوب به نظر می رسید.

مزدای نقره ای جلوی پایش ترمز کرد. فرصتی برای تصمیم گرفتن نداشت . همه چیز اتفاق افتاده بود. توی ماشین نشست . داشت فکر می کرد چقدر احمق بود که فکر می کرد دوستش ندارد .

.....................

 

با همه ی گندی که از 00:00 بامداد تا 24:00 14 خرداد به تعطیلات ، مسافرت و روز تولدم زدی ، الان که بهش فکر می کنم حس خوشایندی است.. هر چند تازگی ها بوی احساس کمتر به مشامم میرسد!

 

 

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 22:59  
 این زن متولد شد!
حالا که جند ساعتی به سالروز تولدت نمونده بذار بگم زهره جونم تولدت مبارک!

فعلا حرفی نداریم تا بعد تعطیلات که برگردیم...

فقط اینکه یه ذره حالمان از سال قبل بهتر است! کمی احساس هدفینگ و مفید بودن داریم!

این رو هم از کامنت هات بدزدیم که آقای دکتر گذاشتن..!

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد
یکفریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمیخواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه....آه،اما
او چرااین را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این رانمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست!

اخوان

پی نوشت: سارا جون حیف که نمی خوام تو این روز عزیز ! از بعضی افعال استفاده کنم... وگرنه راجع به چند تا زهر ماری با هم حرف می زدیم!

|+| نوشته شده توسط زهره در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 1:2