|
درد بی دردی
الان اینجوری شده که وقتی حوصله ام سر میره میام اینجا ... کلا انگار دردی نیست ...حرفی نیست...
روزهای بی عاری! بیشتر از اون بی تفاوتی . میخواستم یه جورایی اینجا اعتراض کنم به تصمیماشون به چیزی که بهش می گن عشق و برای هم نامه ی فدایت شوم می نویسن... اما انگار برام مهم نیست .. با خودم میگم شاید کار درستی می کنن و تموم! یه آب خوردن روی وجدان و دیگر هیچ! بعضی وقتا فکر می کنم شاید حق دارن اونا که میگن دانشگاها باید جدا باشه... می فهمم که یه خلعی ایجاد شده که برمیگرده به سالهای دور ... اما راه های دیگه ای هم شاید پیدا بشه واسه پر کردن این خلع عاطفی ... نمی دونم!
|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:28 آخه دل از من برد و روی از من نهان کرد! روز های پادگان... |+| نوشته شده توسط زهره در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 19:15 دماوند بزرگ
دماوند همانقدر که فکر می کردم با شکوه بود و یا چیزی بیش از آن
آدم ها همانطوری بودند که هستند ولی انگار فرق دارند با آنچه که می شناختی شان چقدر همه چیز خوب پیش رفت... . |+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 19:15
بی تو بودن کار ما نیست...
|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 23:39 متولدین خرداد!!
چهارشنبه مهسا اینو آورد سر کلاس خوندیم ، داشتیم می ترکیدیم از خنده! مهسا هم خردادیه 15 ام! سن و سال در رفتار و کرداز زنی که در این این ماه متولد شده باشد، تاثبر به سزایی دارد. زیرا تا آن زمان که دوران شباب را پشت سر نگذاشته است، رویا های عاشقانه تنها اندیشه هایی هستند که در سرش وجود دارد. در این دوره او به میزان فوق العاده زیادی دم دمی مزاج و بی ثبات است. او یک روز به خاطر نحوه تبسم ؛ تن صدا و یا طرز راه رفتنتان به دنبالتان می آید و بعد در عرض 24 ساعت آنچنان از شما رو گردان می شود که از موهای سرتان تا جوراب هایتان را مورد انتقاد قرار می دهد و این کار را آن چنان تند و کنایه آمیز انجام می دهد که شما احتمالا برای التیام جراحات قلبتان مجبور می شوید دست به دامان روانکاو شوید.
|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 0:13 بارونو دوس دارم هنوز
21 تیر 83 داشت باران می آمد و فقط مهسا می داند چرا یادم هست. روبروی زمین نادر... داشتیم از خیابان رد می شدیم به سمت ایستگاه اتوبوس های راهن که الان اتوبوس های بازار می ایستد. پیکان سفیدی با سرعت رد شد و شد آنچه شد.
.....
نمی دانم باید 21 تیر ها را از ذهنم پاک کنم یا نه...
|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 21:2 مرور گذشته ها...
طرح می نویسم برای آیندگان. در خودم میپیچم. بهتر می شود.
سر کوچه ی ما دیگر پسر لباس قرمزی نمی ایستد...پیشرفت |+| نوشته شده توسط زهره در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 18:19 جمعه ها خون جای بارون...
انگار هیچ لامپی برای من روشن نیست
............. صدای تشویق خنده داری می آید، افشین پیروانی! ............. 18 تیر هم گذشت، دایی می گوید "خودتان شلوغ می کنید می اندازید گردن دیگران!" ما که گردن کسی نداختیم اما. با خودم فکر می کنم کسی که الان از احمدی نژاد حمایت می کند یا واقعا بی شعور است یا یه چیزی بهش می ماسد. |+| نوشته شده توسط زهره در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 21:25 تولدی دیگر
دلم می خواست پست های ۳۶۰ ام را به اینجا منتقل کنم ، حسش نبود! دلم برایشان تنگ می شود!!! می خواهم دوباره بنویسم! دلم تنگ شده بود!! |+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 22:36 این قسمت ار آدم ها...
آقای ح. با خانم ف. مشکل داست. کسی باور نکرد. آقای ح. می خواهد خانم ف. را طلاق بدهد. کسی باور نمی کند. آفای م. می گوید ، ف. آنقدر مهربان بود که ازش سو استفاده شد.
آقای س. دارد می آید ایران. ولی از ماجرا خبر ندارد. آقای س. آن روز هایی که همکلاسی هایش از آبشار های آن اطراف لذت می برند ، داشت سریال های ایرانی را دانلود می کرد. آقای س. تمام تعطیلاتش را ایران پر می کند و تمام آخر شبش را چت با دوستانش توی ایران
آقای ح.م می گوید :" من نمیدانم چطوری ک. دارد آن طرف دنیا با آن دختر آلمانی زندگی می کند ، من و ر. که انقدر به هم شبیه بودیم الان این همه مشکل داریم..." آقای ح.م از خانم ر کوچکتر است و کار نمی کند . در واقع خانم ر خرج زندگی را می دهد. آقای ح.م جلوی دانشگاه گیر داده بود به خانم گ.
خانم گ . از رفتار آقای ح.م شاکی شده بود. حانم گ. یک سال دنبال ویزای آمریکا بود . نشد. از ترکیه برگشت. حتی عمویش نتوانست کاری بکند. آقای .... دوست سابق خانم گ. بعد از 4 سال از آمریکا برگشت و حالا یک هفته می شود که خانم گ و آقای ... عقد کرده اند.
|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 23:45 |
|
